فیزیک
یکشنبه پنجم مهر 1388
توی کلاس فیزیک بودم. استاد به زبون انگلیسی درس میداد و من بی هیچ مشکلی باهاش حرف میزدم. از کلاس اومدم بیرون. در کلاس به یه پارک که درختاش به طرز عجیبی بنفش بودن باز میشد. یه دفعه گوگوش رو کنار خودم دیدم. دوربینم رو در آوردم تا چند تا عکس باهاش بگیرم بلکه بتونم بعدا پز بدم. دوربین به طرز عجیب تر درب و داغون شده بود، طوری که لنزش فقط از یه سیم آویزون بود. سرهم کردمش. نمیدونم چرا هر عکسی میگرفتم من و گوگوش داخل کادر نبودیم. به جاش میز و نیمکت و دار و درخت بود که تو عکسا جولان میداد. توی مسیر خونه با دلخوری قدم میزدم. همین جوری که سرم پایین بود و دستام تو جیبام، یه سنگ کوچولو رو شوت کردم تو جوب. یهو فضا عوض شد و خودمو جایی دیدم که کم از جهنم نداشت. آتشی که میبارید فضا رو قرمز و نارنجی و من رو قهوه ای کرده بود. از دور یه سنگ خیلی خیلی گنده ی آتشین به طرفم می اومد که انگار هیچ وقت نمیخواست بهم برسه. فقط حرکتش رو میدیدم که به سمتم می اومد. دوباره فضا برگشت. به خونه ی قدیمی مون یا خونه ی ارواح رسیدم. همه یا اکثر کسایی که میشناختم و مرده بودن اونجا بودن و زندگی میکردن. مساله عجیب این بود که همه ی اطرافیان قبول داشتن که این افراد مردن ولی داشتن باهاشون زندگی میکردن. مرده ها هم هنوز اون عادتای گند دوران زنده بودنشون رو ترک نکرده بودن. مادرم بهم گفت داریم میریم خواستگاری بهتره بری ریشاتو بزنی. رفتم توی یه اتاق دیگه تا ریشامو بزنم. کله م رو کنده بودم و جلوم گذاشته بودم و با مهارت کامل مشغول زدن ریشام بودم. زبری صورت تراشیده شده م رو روی پوست دستم احساس میکردم. یهو نگاه کردم دیدم موهای سرم رو هم تراشیدم. خیلی ناراحت شدم. کارم که تموم شد و سرم رو به گردنم چسبوندم مادرم مواخذه م کرد که چرا خودمو کچل کردم. واسش توضیح دادم که دست خودم نبود. واسه خواستگاری تنها نبودیم. ویسنته دلبوسکه(مربی سابق رئال) و علی پروین وخانم فرامرزی هم بودن باهامون. بعد از خواسگاری روی پشت بوم رفتم . خودمو توی نیویورک و روی یکی از آسمون خراشاش دیدم. سرم گیج رفت و پرت شدم پایین که....
از خواب بیدار شدم!
پ.ن: اکثر این جریانات خواب هاییه که دیدم که اینجا سرهم کردمشون!
نون و فیس بوک
شنبه هفتم شهریور 1388چه کسی بود صدا زد یوتوب؟
360
که در آن پست ها می انگاشتیم،
و اندر آن تخم محبت میکاشتیم،
بر پیشانی تب کرده اش عکس پروفایل افراشتیم،
کسی خبر شد
"ان لله و انا الیه راجعون" شد؟
آه ای توییتر،
چه دیر شناختمت،
در ماه تیره ی تیر شناختمت،
و برای حمایت از جنبش میر شناختمت.
اما تو،
رهسپار"مشترک مورد نظر..." و از نظر مشترکان دور شدی،
رفتی،تا سرحد عدم.
ای فیس بوک،
براستی صلت کدام قصیده ای؟
که کلام از وسعت بی پهنای واژه ات معنی میگیرد.
واژه ات؟
کدام واژه عمق بی پهنای تو را برهنه میسازد؟
خواستم بگویم "کتاب صورت" هستی،
اما نبودی.
خواستم بگویم "صورت کتابی" میباشی،
دیدم که نه.
همه اینها هستی و هیچکدام.
"فیس بوک، فیس بوک است"
نه کلامی پیش و نه پس!
و تو مسنجر،
ای پیام رسان شرکت یاهو،
که سنت از 9 تجاوز نمیکند،
پشت آن شکلک هایت،
در پس BUZZهایت،
و در چت روم هایت،
تو همیشه غصه داری،
این همه شکلک و بازی واسه نونه در بیاری.
و من از این همه،
تنها به بلاگفایی می اندیشم،
که گرچه زمخت بود،
لکن پوستش پیش فیلترگران کلفت بود....
سایه سر
یکشنبه هجدهم مرداد 1388/* /*]]-->*/

نمیدانم اردیبهشت بود، خرداد بود و یا فروردین. تنها میدانم شاتوت های 25 ساله رو به سرخی میرفتند. آسمان گاه فریادی پدرانه بر سر زمین میکشید، امّا بعد از آن آفتاب بود که مادرانه نوازش میکرد. ما هم آن فریاد و هم آن نوازش را دوست داشتیم.
بزرگ بود.حیاط خانه ی پدربزرگ را میگویم. آن قدر بزرگ که اگر 100 نفری هم قایم باشک بازی میکردیم باز هم جا برای قایم شدن داشت. در گوشه ای از حیاط ، منزل پدربزرگ بود. در گوشه ی دیگر منزلی بود برای تازه دامادها تا وقتی که بی خانه اند در آنجا بمانند. البته تا قبل از اینکه ما نوه ها تولید انبوه شویم،منزل پدربزرگم ماّمنی برای همه ی فرزندانش بود. این را مادرم با شعفی که در پی اش حسرت است میگوید.
میگفتم. بهار بود. فروردین یا اردیبهشت زیاد فرقی ندارد. درخت شاتوت گرچه سرخی میوه هایش به سیاهی نرسیده بود، اما سایه ی آن نیمی از حیاط را پوشانده بود. مادرم و دیگر زنان خانواده که به اندازه ی امروز موی سپید نداشتند، زیر سایه ی درخت مشغول دستمال کشیدن بشقاب ها یا چیدن میوه ها توی ظروف یا کار دیگری بودند. و ما بچه ها در گوشه ای از حیاط در حال کودکی کردن.
"- منم منم شیطون فرشته
–از کجا میای؟
-از باغ رشته(!؟)
–کیا رو میخوای؟
-بچه ها...
-..."
بازی "شیطون فرشته" در راس انتخاب های ما قرار داشت. گاهی که بازی ما را اقناع نمیکرد دستبردی به گیلاس ها و شیرینی ها میزدیم. و گاهی هم از سر کنجکاوی کودکانه کارهایی میکردیم که به قول مادرهایمان کار بچه های بی تربیت بود. پدرهایمان که همگی سبیل سیاه داشتند، اگر ساعات بیکاریشان بود زیر سایه ی همان درخت "21" یا "حکم" یا ... بازی میکردند.
پدربزرگم 93 سالش بود. آخرین نوروز را با ما بود. ابهت 10 سال قبلش را دیگر نداشت. گوش های سنگین و چشمانی ضعیف ، یال و کوپال از او ستانده بود. اما با این حال حافظه ای بس قوی داشت. کافی بود مصراعی از شاهنامه بر زبان بیاوری تا برایت 20 بیت بعدش را هم بخواند. در جوانی پهلوان و کشتی گیر بود. به ماموران رضاشاه باج نمیداده و قصه ی به زنی گرفتن مادربزرگم توسط او طعنه به داستان های عاشقانه فرهاد و شیرین میزده.
تا اینکه او رفت و درخت شاتوت و سایه و شاهنامه و کودکی و شیطون فرشته و حکم دسته جمعی را هم انگار با خود برد. بعد از رفتن او پسرش به مدت 2 سال در آن خانه ماند. ولی بعد از 2 سال خانه ی بدون سایه را تاب نیاورد و ره سوی خانه ای دیگر گرفت. تا شاید تصویر پدر که ساعت 4 صبح سر حوض می آمد تا وضو بگیرد، دیگر از بایگانی ذهنش جلوی چشمش نیاید.
اکنون 15 سال از آن زمان میگذرد. روزی گذرم به آن محله ی قدیمی افتاد. به سرعت خودم را به خانه ی پدربزرگ که حالا صاحب دیگری داشت رساندم. همه چیز عوض شده بود. دیواری که لابلای درزهای آن مورچه ها به اندازه ی کافی جا برای قایم باشک بازی داشتند، چهره ای سفید و سنگی و عبوس گرفته بود. داخل را ندیدم اما میشد حدس زد که حوض وسط حیاط جایش را به پارکینگ ماشین داده، بر مزار درختِ شاتوتِ سایه گستر اتاقک نگهبانی ساختمان ساخته شده و بر ویرانه ی شیطان فرشته گیم نتی بنا شده است.
نا مادری
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
ای ایران من
نیک میدانم میراث بزرگان بوده ای. میدانم دلیرانت جان خود را نثارت نموده اند. میدانم زادگاه سیاوش ها و آرش ها بوده ای. عاشقانت در وصف تو شعرها سروده اند و نغمه ها خوانده اند. به درستی که مهد علم و فرهنگ و ادب بوده ای. آری تو مادر شاعران و دانشمندان و شهیدان و عارفان بوده ای. اینها همه را میدانم و میدانم که بوده ای و دیگر نیستی.
نگاه سبزی که به تو داشتم سیاه شد و امیدی که به روزهای روشنت داشتم تباه شد. نمیدانم دیگر دل و جانم با شنیدن نوای "ای ایران ای مرز پرگهر" به لرزه می افتد یا نه. بر باد رفتم، مثال همان خس و خاشاکی که با اندک وزش نسیمی خرد می رود رو به نیستی.
چه احمقانه امید بستم و چه ابلهانه فریادت زدم.
و الخ...
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388بچه که بودم چون سفیدتر بودم( قزوینی که نداریم انشالا؟ ) دائما تو بهار و تابستون خون دماغ میشدم. البته این حرف مامانمه که آدمای سفیدپوست( حالا انگار بقیه ملت از سرخ پوستان آزتک هستن) بیشتر خون دماغ میشن.
باز بچه تر که بودم گلاب به روتون بعضی شبا تو رخت خوابم بارون میومد. شبا از خوردن چای و شربت و میوه های آبدار مثه هندونه و خربزه و حتی انگور(!) توسط مامانم منع میشدم.
اما الان که نسبت به اون زمان ها خیلی درجه ی نره خریم حادتر شده یه مرض جدیدی گریبانمو گرفته. الآن دیگه بهار که میشه حساسیت منم شروع میشه. این قضیه از اواخر اردیبهشت شکل وخیم تری به خودش میگیره. عطسه میزنم، محکم و ابدار، در مدلهای مختلف، به یکی دوتا عطسه هم رضا نمیدم. حتما باید یه 5 6 تایی پشت سر هم بیاد و بره. انقدر هم لاکردار زور داره که با هر بار اومدنش انگار تمام لوزالمعده و غدد لنفاوی و رگ آئورت رو با خود میکشه و پرت میکنه بیرون.
با توجه به اینکه هر چند سال یه مریضی در من اپیدمی میشه پیش بینی میکنم در مقاطع مختلف این مرضها به سراغم بیان:
25 سالگی: چون اون زمان درسم تموم شده و آماده ی رفتن به خدمت مقدس سربازی هستم هپاتیت B میگیرم. آخه میگن هپاتیتی ها رو خدمت نمیبرن.
30 سالگی: یحتمل چون بنابر نظر اهالی فن من باید در این سن امر مقدس ازدواج رو انجام بدم، برای فرار از این امر مقدس بهتره AIDS بگیرم تا دختره یه چیزی هم بهم بده که گورمو گم کنم. البته با وجود بیماری هپاتیت B نیازی به AIDS نیست ، ولی از قدیم گفتن کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
35 سالگی: حالا اومدیمو مرضهای قبلی رو نگرفتم و یه دختری به ما غالب کردن و زندگی مشترک تشکیل دادیم. اون وقت فکر کنم در اثر زاییدن بیش از حد گاوم( که اگر دارای چشم سیرت باشین این گاو در حقیقت خود من هستم) زیر بار مشکلات بیماری سرطان دهانه رحِم(!) به سراغم بیاد.
و الخ...
